محمد بن عبد الله بن عمر
78
خلاصهء سيرت رسول الله ( ص )
همچنان كه حواريان پايندان قوم عيسى شدند از عيسى . گفتند : بلى . سيد ، عليه السلام ، گفت : من نيز پايندان قوم خود شدم . چون بيعت تمام شد ، از سر عقبه آواز آمد : [ اى « 1 » ] قريش ، أهل مدينه ، با محمد ، بيعت كردند . سيد ، عليه السلام ، فرمود : اين شيطان عقبه است . پس أنصار أجازت خواستند تا با قريش جنگ كنند . سيد ، عليه السلام ، فرمود : حاليا ، نه مصلحت باشد ، شما باز مدينه رويد . وروز ديگر قريش به قافلهء مدينه رفتند وتفحّص كردند ؛ جمعى از كافران مدينه * ، چون خبر از بيعت نداشتند ، گفتند : نكرديم ومعاون « 2 » شماييم ، بدين جواب التفات كردند وبرفتند « 3 » . حكايت أول - اسلام سعد بن معاذ ، رضى اللّه عنه أسعد بن زراره ، مصعب بن عمير را با خود به قبيلهء بنى عبد الأشهل برد ، تا [ ايشان را ] دعوت كنند ، [ پس ] « 4 » به باغي از آن بنى عبد الأشهل فروآمدند . أهل قبيله [ بر سر ] « 5 » ايشان جمع آمدند . سعد بن معاذ از جمعيت خشم كرد ، وأسيد بن حضير را فرستاد تا قوم را مالش دهد ، وايشان هر دو باز مدينه فرستد . أسيد ، با حربه برفت ، وگفت : اگر سر خود مىخواهيد ، به مدينه رويد وقوم را تباه مكنيد ، والّا بدين حربه سر شما بردارم . مصعب گفت : أول ، سخنى چند بشنو . گفت : نيك . مصعب وعظ وى داد ، وآيتي چند برخواند . چون قرآن بشنيد ، رغبت اسلام كرد ، وگفت : چگونه مسلمان بايد شد ؟ گفت : وضو وغسل بايد ساخت ، وجامهء پاك پوشيدن ، وكلمهء شهادت گفتن . أسيد ، در حال ، اينها بكرد ومسلمان شد ، وگفت : مىروم كه سعد بن معاذ را به بهانهاى پيش شما فرستم . برفت وگفت : أسعد ومصعب سخن به حساب مىگويند ، وگفتند : همچنان كه شما گوييد كنيم . اكنون برخيز وبه نزد ايشان رو كه مردم بنى حارثه قصد هلاك أسعد بن زراره مىكنند ، ومانع شو ، چه خويشان تواند . پس سعد بن معاذ حربه بستد وپيش ايشان رفت ، وايشان التفات به وى نكردند وسعد برنجيد . به ايشان گفت : اگر نه خويشى بودى ، شما را بكشتمى . پس مصعب گفت : بنشين وقرآن بشنو . بنشست وبشنفت ودر حال مسلمان شد ، وهنوز شب نيامده بود كه جملهء قبيله مسلمان شدند وأسعد ومصعب ، رضى اللّه عنهما ، باز مدينه رفتند ودعوت مىكردند « 5 » .
--> ( 1 ) . از سيره ، ص 441 ، نقل شد . ( 2 ) . معاون : يارىكننده ( معين ) ( 3 ) . اين فصل در سيره ، از ص 437 - 446 ، آمده است . ( 4 ) . كلمات داخل [ ] از ص 433 سيره ، نقل شد . ( 5 ) . اين حكايت در سيره ، ص 433 - 437 ، آمده است .